تبليغاتX
وکیل الرعایا
جمعه شانزدهم اسفند 1387
 

 

این خانه ی قدیمیست واقع در خیابان سعدی وسط ۷تیر

در شورای شهر که بودم در  کمیسون توسعه وعمران همیشه با ساخت و سازهای بی رویه و

تخریب خانه های قدیمی وبرج سازی و... مخالف بودم وباورم بر این بوده و هست که بافت قدیمی شهر

باید حفظ شود مثل خانه های کشور ایتالیا که شهر دار اجازه ی ساخت وساز به آنها نمیدهد و فقط به

مرمت خانه های قدیمی اکتفا میشود.

زندگی در این خانه های قدیمی روح نواز و زیباست آقای همسر بمن قول داده تا در آینده ای نزدیک

یک چنین خانه ی قدیمی در مرکز شهر برایم بخرد البته مرده و قولش.

صد افسوس که امروزه  از تعداد چنین خانه هایی کاسته  و تبدیل به آپارتمانهای قوطی کبریتی شده

که سود آن به جیب دلالان و سود جویان میرود شهر داری شورای شهر و دلالان زمین همه در این امر

دخیلند در شورای شهر شاهد تخلفاتی در این مورد بودم که شهردار خانه های قدیمی را  از

شهروند بزور  میگرفت و مثلا اسمش را میگذاشت هبه  متاسفانه با رشوه خواری  در شهرداری خانه

های قدیمی تخریب شده و یک  شبه مجوز چندین طبقه داده میشد بگذریم.

 

از در چوبی وارد دالان نیمه روشن و هشتی بزرگ خانه میشوم این دالان بقدری خنک است که خستگی

را ازتنت بیرون میکند وارد حیاط بزرگی میشوم که با سنگ  مفروش شده پدر بزرگ و مادر بزرگ زیر

سایه ی درخت توت روی گلیمی نشسته اند و باهم گرم صحبتند شاید از گذشته میگویند درخت توت

از آن درختانیست که باید آویزانش شوی و آنقدر توت نشسته بخوری تا دل درد بگیری باغچه ی  حیاط

پر از گلهای لاله عباسیت وسط حیاط یه حوض بزرگه که دور تا دورش از گلدانهای شمعدانی چیده شده

کنار حوض میشینم و دستمو تا آرنج میبرم تو آب حوض آبش  ولرمه و جون میده برا آبتنی بعد یه دور دور

حیاط میچرخم وبر میگردم زیر درخت توت غلط میزنم و به حالت طاق باز میخوابم روی زمین و به آسمون

آبی خیره میشم دیشب فیلم آهنگ برنادت رو از تلویزیون سیاه و سفید کمد دار دیدم

منم فک میکردم برنادتم و با مریم مقدس حرف میزدم با ابرهایی که بالای سرم در حال حرکت بودن حرف

میزدم که یهویی ابر سیاهی اومد و بارون گرفت  بعد بارون بوی خاک و رنگین کمون لذت بخشه

از بوی خاک سیر نشده بودم که رنگین کمون محو شد وارد اطاق پنجدری  شیشه رنگی شدم به آیینه

ی وسط طاقچه خیره شدم روی طاقچه بجز آیینه قرآن با رحل مجلسی وساعت قدیمی چوبی و مقداری

قیسی های مادر بزرگ بودمقداری از اونا رو توی جیب شلوار کبریتیم ریختم و با چای خوشرنگی که تو ی

استکانهای کمر باریک و نلبکیهای شاه عباسی که اونم داخل سینیهای برنجین کوچیکی قرار داشت چای

دولپی قورت دادم البته این سینیهای برنجی فقط تو خونه ی طارمیها یافت میشه

بعدبوی غذای مادر بزرگ منو به آشپزخونه کشوند بوی آش و نعنای داغ الانه حالم از این غذاهای فست

فودی بهم میخوره وبا دیدنش عقم میگیره با صدای اذان موذن زاده پدر بزرگ و مادر بزرگ نماز اول وقت

میخونن بعد بساط ناهار چیده میشه بعد خوردن ناهار به خواب عمیقی میرم

وقت شامه وهمه تو بالکن خونه جمع میشیم آبگوشت و ریحان تازه و تربچه ودوغ تو کاسه ی سفالی

از دیدن اونا مست میشم بعد شام پدر بزرگ با یه هندونه ی بزرگ که از ظهر تو آب حوض بوده وارد میشه

و اونو قاچ میکنه وهمگی میخوریم

شبای تابستون جون میده تو این بالکن جا بندازی و ستاره ها رو ببینی و با  صدای جیرجیرکا بخواب بری

و اما زمستونای این خونه ی قدیمی همگی دور کرسی وسط اطاق جمع میشیم وپدر بزرگ بهمون ناقیل

میگه

الانه من شب یلدای هر سال از میز جلوی مبل به عنوان کرسی استفاده میکنم و روی اونو جاجیم

میکشم این شب طولانی رو با انار و هندونه وفال حافظ خوش میشم تا دق و دلی خالی کرده باشم

ولی سه نفری نمیشه دور کرسی بشینی باید یه ایل باشی و انار دونه کنی و  بگی و بخندی

کنار مادر بزرگ به خواب میرم ساعت طاقچه ۳۰/۸ رو نشون میده که همگی میخوابیم!

چقدر نوشتن این پست آرومم کرد.

پی نوشت : ناقیل یعنی قصه اونم از نوع طولانیش

+ ، نوشته ر.جعفری ، در ساعت 16:42