

این خانه ی قدیمیست واقع در خیابان سعدی وسط ۷تیر
در شورای شهر که بودم در کمیسون توسعه وعمران همیشه با ساخت و سازهای بی رویه و
تخریب خانه های قدیمی وبرج سازی و... مخالف بودم وباورم بر این بوده و هست که بافت قدیمی شهر
باید حفظ شود مثل خانه های کشور ایتالیا که شهر دار اجازه ی ساخت وساز به آنها نمیدهد و فقط به
مرمت خانه های قدیمی اکتفا میشود.
زندگی در این خانه های قدیمی روح نواز و زیباست آقای همسر بمن قول داده تا در آینده ای نزدیک
یک چنین خانه ی قدیمی در مرکز شهر برایم بخرد البته مرده و قولش.
صد افسوس که امروزه از تعداد چنین خانه هایی کاسته و تبدیل به آپارتمانهای قوطی کبریتی شده
که سود آن به جیب دلالان و سود جویان میرود شهر داری شورای شهر و دلالان زمین همه در این امر
دخیلند در شورای شهر شاهد تخلفاتی در این مورد بودم که شهردار خانه های قدیمی را از
شهروند بزور میگرفت و مثلا اسمش را میگذاشت هبه متاسفانه با رشوه خواری در شهرداری خانه
های قدیمی تخریب شده و یک شبه مجوز چندین طبقه داده میشد بگذریم.
از در چوبی وارد دالان نیمه روشن و هشتی بزرگ خانه میشوم این دالان بقدری خنک است که خستگی
را ازتنت بیرون میکند وارد حیاط بزرگی میشوم که با سنگ مفروش شده پدر بزرگ و مادر بزرگ زیر
سایه ی درخت توت روی گلیمی نشسته اند و باهم گرم صحبتند شاید از گذشته میگویند درخت توت
از آن درختانیست که باید آویزانش شوی و آنقدر توت نشسته بخوری تا دل درد بگیری باغچه ی حیاط
پر از گلهای لاله عباسیت وسط حیاط یه حوض بزرگه که دور تا دورش از گلدانهای شمعدانی چیده شده
کنار حوض میشینم و دستمو تا آرنج میبرم تو آب حوض آبش ولرمه و جون میده برا آبتنی بعد یه دور دور
حیاط میچرخم وبر میگردم زیر درخت توت غلط میزنم و به حالت طاق باز میخوابم روی زمین و به آسمون
آبی خیره میشم دیشب فیلم آهنگ برنادت رو از تلویزیون سیاه و سفید کمد دار دیدم
منم فک میکردم برنادتم و با مریم مقدس حرف میزدم با ابرهایی که بالای سرم در حال حرکت بودن حرف
میزدم که یهویی ابر سیاهی اومد و بارون گرفت بعد بارون بوی خاک و رنگین کمون لذت بخشه
از بوی خاک سیر نشده بودم که رنگین کمون محو شد وارد اطاق پنجدری شیشه رنگی شدم به آیینه
ی وسط طاقچه خیره شدم روی طاقچه بجز آیینه قرآن با رحل مجلسی وساعت قدیمی چوبی و مقداری
قیسی های مادر بزرگ بودمقداری از اونا رو توی جیب شلوار کبریتیم ریختم و با چای خوشرنگی که تو ی
استکانهای کمر باریک و نلبکیهای شاه عباسی که اونم داخل سینیهای برنجین کوچیکی قرار داشت چای
دولپی قورت دادم البته این سینیهای برنجی فقط تو خونه ی طارمیها یافت میشه
بعدبوی غذای مادر بزرگ منو به آشپزخونه کشوند بوی آش و نعنای داغ الانه حالم از این غذاهای فست
فودی بهم میخوره وبا دیدنش عقم میگیره با صدای اذان موذن زاده پدر بزرگ و مادر بزرگ نماز اول وقت
میخونن بعد بساط ناهار چیده میشه بعد خوردن ناهار به خواب عمیقی میرم
وقت شامه وهمه تو بالکن خونه جمع میشیم آبگوشت و ریحان تازه و تربچه ودوغ تو کاسه ی سفالی
از دیدن اونا مست میشم بعد شام پدر بزرگ با یه هندونه ی بزرگ که از ظهر تو آب حوض بوده وارد میشه
و اونو قاچ میکنه وهمگی میخوریم
شبای تابستون جون میده تو این بالکن جا بندازی و ستاره ها رو ببینی و با صدای جیرجیرکا بخواب بری
و اما زمستونای این خونه ی قدیمی همگی دور کرسی وسط اطاق جمع میشیم وپدر بزرگ بهمون ناقیل
میگه
الانه من شب یلدای هر سال از میز جلوی مبل به عنوان کرسی استفاده میکنم و روی اونو جاجیم
میکشم این شب طولانی رو با انار و هندونه وفال حافظ خوش میشم تا دق و دلی خالی کرده باشم
ولی سه نفری نمیشه دور کرسی بشینی باید یه ایل باشی و انار دونه کنی و بگی و بخندی
کنار مادر بزرگ به خواب میرم ساعت طاقچه ۳۰/۸ رو نشون میده که همگی میخوابیم!
چقدر نوشتن این پست آرومم کرد.
پی نوشت : ناقیل یعنی قصه اونم از نوع طولانیش