
خش خش برگها صدای خوشایند روزهای تنهاییش بود.
به قدم زدن روزانه در پارک روبروی خانه اش عادت کرده بود خسته که میشد روی نیمکت صورتی لختی می آسود.
به رنگها فکر میکرد آبی قرمز زرد سبز با خود زمزمه میکرد شاید پاییز سبز باشد
حالا دیگر او پاییز را سبز میدید او کور بود اما دلش بهاری وسبز.